تاريخ : 27 / 11 / 1393 | 22:34 | نویسنده : saeid
تو غم در شعر آوازی .... شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز ... که بر من دل نمی بازی...
مرا دیوانه می خواهی ... ز خود بیگانه میخواهی
مرا دل باخته چون مجنون ... ز من افسانه می خواهی...
شدم بیگانه با هستی ... ز خود بی خود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن ... شدم هر آنچه می خواستی...
سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست...
بکُش دل را شهامت کن ... مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق... مرا تو درس عبرت کن...
بکن حرف مرا باور ... نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اغراق... گذشته آب از سرم دیگر...
امتیاز بدهید :
موضوع : | بازدید : <-PostHit->
برچسب ها :









